دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم ...
از دست تو نیست
دل من از گریه پره
مث تو طاقت نداره
واسه تو هر دم میباره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز می میرن می ریزن
بی تو هر دم می بارن
تو تموم دنیامی ...
تو تموم حرفامی ...
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی ...
چه سخت است بی هیچ احساسی نوشتن ! من هنوز به روشنی آن کوچه ی بن بست امیدوارم بودم چراغ کوچه هیچ امید من چه ؟ چه سخت است بدون هیچ احساسی سخن گفتن ! که کلامم سرد است به سردی یک روز مهتابی آفتاب ندیده در زمستانی سرد دور ازخلیجی که ندیدم ... چه سخت است بی هیچ احساسی گریه کردن ! وقتی که نه امیدی دارم و نه عشقی و نه تو چه در من ذوب شود ؟که در من ذوب شود ؟چه چیزی و چه کسی در من اشک شود ؟قبول داری که سخت است بی هیچ احساسی و امیدی هر صبح و هر صبح چشم باز کردن ! ولی به خدا سخت است چشم باز کنی به امید چراغی که خاموش شده !
ولی چاره ای ندارم وقتی که خون رگهایم خشک شده جز مرگی که نمی آید !

این است عاقبت بی احساس نوشتن...
دیگر ریشه هایش زمین را نمی شکافت
شاخه هایش با آفتاب خداحافظی می کرد
زخم کهنه تبر بر تنش ترکید
بر خاکی که عمری سایه ی منت بر سرش داشت زانو زد
آخرین برگ زردش با باد هم آواز شد
جای طناب بازی کودکان بدنش را می سوزاند
چون دیگر از بوسه ی پروانه بر زخم هایش خبری نبود
خورشید هم به بهانه ی غروب او را تنها گذاشت
شب سرد و مهتاب از راه رسیدند
در آخرین تصاویری که ضبط می کرد پلنگی را دید
که هر شب از زیر غرورش رد می شد
پلنگ شاخه ی پوسیده اش را زیر پا شکست
آهی کشید و گفت هر شب هراسان به کجا می دوی ؟
پلنگ در حالی که مهتاب نگاه می کرد گفت
:همه شب می دوم تا به عشقم ماه برسم
درخت گفت مهتاب در آسمان دست نیافتنی است
.ولی پلنگ بی درنگ رفته بود
...رفت تا به برکه ای رسید
تصویر مهتاب را در آب یافت
دلش می خواست تا درخت آنجا بود و می دید
.که به عشقش رسیده اما دیگر چه اهمیتی داشت ؟
!پلنگ به درون برکه پرید و غرق شد
!درخت مغرور مرد و پلنگ عاشق...